کودکانه

لطف ماه

نویسنده: آن ماری لامبر فاراژ. برگردان: اردشیر نیکپور. نخستین ماه سال اینکا از بیست و یکم دسامبر یعنی اول ماه دی آغاز می شد و اینکاها این ماه از سال را به ماه آسمان تخصیص داده بودند. نخستین روز سال نو و شب ماه با درخشندگی و پرتوی خاص در آسمان جلوه می فروخت، لیکن رونو،(1) پسرک سرخپوست، با نگاهی غمزده و افسرده به آن می نگریست؛ چه پدر او سرما خورده بود و در خانه نشسته بود و در نومیدی زندگی می کرد. فصل پاک کردن کشتزارها بود و سرخپوستان اطراف بوته های سیب زمینی و ذرت و اوکا(2) را از علف های هرزه پاک می کردند و در پای آن ها خاک می ریختند؛ اما آن مرد

ادامه مطلب ...
افسانه ي اوپونتيا

نویسنده: آن ماری لامبر فاراژ. برگردان: اردشیر نیکپور. اینیا(1) دختر تنگدست و بی چیزی بود، لباس هایش چنان پاره پاره شده بود که پوست بدنش از پشت آن ها دیده می شد و دخترک نمی دانست چگونه آن را وصله پینه بکند. بامدادی اینیا بر تخته سنگی نشسته بود و به بینوایی خود می گریست. ناگاه چشمش به لامای کوچکی افتاد که دوان دوان به سوی او می آمد. دخترک به روی او لبخند زد و خم شد تا پشت او را نوازش بکند که صدایی به گوشش رسید. ترسید و دوروبرش را نگاه کرد، لیکن چیزی در آن نزدیکی ها تکان نمی خورد و نسیمی هم نمی وزید تا خاموشی و آرامش ساقه های ذرت را به هم بزند.

ادامه مطلب ...
لارس، کودک نروژي

نویسنده: گروه نویسندگان. مترجم: پریچهر حکمت. لارس در انتهای یکی از بریدگی های متعدد ساحلی نروژ زندگی می کند. دامنه ی سنگلاخ این سواحل در دریای عمیق فرو می رود و در هر قسمت، دشت کوچکی با چند خانه و چند مزرعه دامنه را از دریا جدا می کند. لارس در یکی از این خانه های کوچک به سر می برد. این خانه ها از تنه ی درختان بزرگی که از جهت طول شکافته ساخته شده اند و رنگ قرمز دارند و چهارچوب پنجره ها و درهایشان سفید است و هم چنین خانه های دیگری به رنگ های زرد و آبی و نارنجی در آنجا دیده می شود. وقتی که باد و باران رنگ این خانه ها را از بین می برد دوباره آن

ادامه مطلب ...
آسکلادن و غول

نویسنده: گروه نویسندگان. مترجم: پریچهر حکمت. دهقانی سه پسر داشت. این دهقان پیر خیلی ضعیف و فقیر بود ولی پسرهای او نمی خواستند کار کنند. مرزعه ی آنها در کنار یک جنگل کاج واقع بود. پدر می خواست پسرانش را به جنگل بفرستد تا چوب ببرند و به او کمک کنند تا بتواند قرضش را بپردازد. سرانجام به زحمت توانست آن ها را راضی به کار کند و بنا شد نخست پسر بزرگ تر به جنگل برود. پسر بزرگ وقتی به جنگل رسید تازه به کار بریدن درخت کاج پر از خزه ای پرداخته بود که ناگهان غول بسیار بزرگی در برابر او قد برافراشت و فریاد زد و گفت: « اگر درختان مرا ببری تو را خواهم کشت!

ادامه مطلب ...
آسيايي در ته دريا

نویسنده: گروه نویسندگان. مترجم: پریچهر حکمت. در زمان های قدیم دو برادر بودند که برادر بزرگ تر ثروتمند و برادر کوچک تر تهی دست بود. در یک شب عید برادر کوچک که حتی یک لقمه نان هم نداشت پیش برادرش رفت و از او کمک خواست. این دفعه ی اول نبود که برادر بزرگ تر به او کمک می کرد. بنابراین اندک اندک از کمک کردن به او خسته شده بود و این دفعه به خصوص از دیدنش خیلی ناراحت شد و به او گفت: « اگر به من قول می دهی آنچه را می گویم انجام دهی به تو یک ران خوک خواهم داد. ». برادر دیگر خوش حال شد و قبول کرد. برادر بزرگ ران خوک را به پیش او انداخت و گفت: « بگیر و

ته دریا تو دریا

ادامه مطلب ...
ماريش

نویسنده: گروه نویسندگان. مترجم: پریچهر حکمت. در قلب اروپا کشور زیبایی است که دشت های وسیع و جنگل های بلوط و قان بسیار دارد؛ این سرزمین کشور مجارستان است. ماریش سومین دختر یک روستایی مجارستانی است و در قریه ی بزرگی در دشت « پوسزتا » زندگی می کند. مزرعه ی پدرش در سر راه دهکده در طول یک کوچه ی بسیار طولانی واقع است. پدرش برای معاش خانواده و تربیت چهار فرزندش مجبور است خیلی کار کند. دو خواهرش « ژولیکا » و « مارژیت » به زودی درس خود را تمام خواهند کرد، ولی « بیستا » کوچولو هنوز به مدرسه نمی رود. ماریش به دبستان دهکده می رود و دختر کوشایی است. او

ماریشان ماریشکا

ادامه مطلب ...
بره ي پشم طلايي ماتياس شاه

نویسنده: گروه نویسندگان. مترجم: پریچهر حکمت. پادشاه سرزمین « بورکوشها » روزی به دیدار ماتیاس شاه آمد. آنها به یک دیگر دوستانه سلام گفتند و شاه بورکوشها به دوستش گفت: « من شنیده ام که شما یک بره ی پشم طلایی دارید، آیا راست است؟ ». ماتیاس شاه گفت: « بله، میان گوسفندانم یک بره ی پشم طلایی دارم و چوبانی نیز دارم که هرگز دروغ نگفته است. ». شاه بورکوشها گفت: « من به شما ثابت خواهم کرد که چوپان شما دروغ می گوید! ». ماتیاس شاه گفت: « اگر این طور باشد خیلی عجیب است! ». شاه بورکوشها جواب داد: « بسیار خوب، اما من می توانم او را به دروغ گویی وادارم، زیرا

ادامه مطلب ...
ژانوس ويتز

نویسنده: گروه نویسندگان. مترجم: پریچهر حکمت. در روزگاران بسیار قدیم در سرزمین های زیبای مجارستان که کشتزارهای وسیع و جنگل های سرسبزی دارد چوپان جوانی زندگی می کرد. او پدر و مادر نداشت و حتی نام حقیقی خود را هم نمی دانست. مردم دهکده روزی او را در یکی از مزارع ذرت یافته بودند. درمجارستان به ذرت « کوکوروکز » می گویند بنابراین دهقانان او را « کوکوریکزا ژانسی » یعنی « ژانوذرت » نامیدند و این اسم بر روی او باقی ماند. ژانسی زیباترین دختر دهکده را که « ژلوسکا » نامیده می شد دوست می داشت. این دختر در خانه ی کوچکی زندگی می کرد که دیوارهایش با گچ سفید

ادامه مطلب ...
کودک سرزمين مائوري

نویسنده: گروه نویسندگان. مترجم: پریچهر حکمت. زلاند نو از دو جزیره ی بزرگ که از شمال به جنوب امتداد دارد تشکیل یافته و مجاور قاره ی استرالیاست. اولین ساکنان این جزایر که رنگشان قهوه ای است و به نام « مائوری » خوانده می شوند صدها سال پیش به آن سرزمین آمدند و مدت ها به تنهایی در آنجا زیستند. این ها از اهالی « پولینزی » (1) بودند. بعدها انگلیس ها و هلندی ها و آلمانی ها نیز به این جزایر آمدند و شهرهایی ساختند و آنها هم در آنجا ساکن شدند. این خارجی ها به زبان محلی « پاک ها » نامیده می شوند و اندک اندک طوایف، مائوری با سفید پوستان مخلوط شدند و نژاد

کودک سرزمین من سرزمین کودک

ادامه مطلب ...
تور ماهي گيري

نویسنده: گروه نویسندگان. مترجم: پریچهر حکمت. در زمان های قدیم مردی بود که او را « کان » می گفتند. کان روزی از دهکده ی خود به قصد دیدن جایی که در طرف شمال واقع بود عزیمت نمود. در راه به ساحل دریا رسید و در آنجا نشان های بسیاری از جای پای آدمی و مقداری فلس ماهی روی شن ها دید. با خود گفت حتماً مردم این ناحیه مقدار زیادی ماهی گرفته اند و فلس آنها را در اینجا کنده اند. اما وقتی از نزدیک نگاه کرد فهمید که این جای پاها از صبح زود و دیروز باقی نمانده است، بلکه متعلق به شب قبل است و با خود گفت هیچ آدمی زادی برای صید به اینجا نیامده است. شاید این اثر

تور ماهی تور ماهی ها تور ماهی گیری

ادامه مطلب ...
قايق راتا

نویسنده: گروه نویسندگان. مترجم: پریچهر حکمت. روزگاری یکی از رؤسای مائوری که « راتا » نام داشت در کلبه ای کنار رود بزرگی زندگی می کرد. او روی موهایش پرهای سفیدی از پرندگان قرار داده و روپوش سیاه و سفیدی هم از پوست سگ به تن کرده بود و خود را از بزرگ ترین رؤسای سرزمین خویش می پنداشت و به خود می بالید. یک روز راتا تصمیم گرفت قایق تازه ای برای خود بسازد. پس تبر سنگی خود را برداشت و به جنگل رفت و در آنجا درخت کاج بزرگ و راستی را انتخاب کرد و روپوشش را به کناری انداخت و مشغول بریدن درخت شد. او تبر خود را با مهارت بر روی تنه ی درخت فرود می آورد و تر

ادامه مطلب ...
قضاوت قره قوش

نویسنده: گروه نویسندگان. مترجم: پریچهر حکمت. در میان امیران ستمگر مشرق زمین کسی که به سبب بیدادگری و استبداد و هوس های عجیب از همه مشهورتر بود « قره قوش » حاکم قاهره بود که در زمان صلاح الدین بزرگ می زیست. نام او در سوریه مظهر ستمگری است و امروز در سوریه رفتار کسانی را که به حد افراط خرده گیر و دور از عقل باشند به رفتار و قضاوت قره قوش تشبیه می کنند. داستان زیر نمونه ای از طرز قضاوت قره قوش است:. گویند دزدی برای این که داخل خانه ای بشود از دیوار بالا رفت و به پنجره ای رسید و خواست آن را به کمک اهرم باز کند اما چون چهارچوب پنجره محکم نبود ناگه

قره قوش

ادامه مطلب ...
دخترک چيني

نویسنده: گروه نویسندگان. مترجم: پریچهر حکمت. چانگِ تسه لان (1) یک دختر زیبا و مهربان و فرمان بردار چینی است . او طبیعت را دوست می دارد و مثل تمام کودکان چینی در برابر تغییرات فصول حساس است. در بهار به آواز پرندگان و جنگل گوش می دهد و همین که اولین روزهای گرم تابستان فرا می رسد بادبزن خود را که از چوبی معطر ساخته شده است، بیرون می آورد و در پاییز وقتی می بیند که برگ های زرد درختان فرو می ریزد بی سبب غمگین می شود. در شعر چینی، پاییز معنای غم دارد اما از فرا رسیدن زمستان او دلش شاد می شود زیرا در این فصل برف می بارد و اندکی بعد سال نو آغاز خواه

ادامه مطلب ...
دخترک جوان و حباب هاي آب

نویسنده: گروه نویسندگان. مترجم: پریچهر حکمت. در روزگار قدیم پادشاهی بود که به دخترش بسیار مهر می ورزید و او را هیچ گاه از نظر دور نمی داشت. یک روز که باران به شدت می بارید و در روی آب حباب های بسیار پدید می آورد، دخترک از دیدن آنها شاد شد و به شاه گفت: « دلم می خواهد از این حباب هایی که در روی آب پیدا شده تاجی برای گیسوانم بسازم. ». پادشاه گفت: « این حباب ها را نمی توان گرفت. چگونه می شود با آن تاج ساخت؟ ». دختر گفت: « اگر من تاجی از این حباب ها نداشته باشم خود را خواهم کشت! ». شاه که این سخنان را شنید، ماهرترین جادوگران کشور را نزد خود فرا

ادامه مطلب ...
خروس و اژدها

نویسنده: گروه نویسندگان. مترجم: پریچهر حکمت. در روزگار بسیار قدیم در آن زمان که اجداد ما هم آن را درست به یاد ندارند، خروسی با حشمت و جلال در امپراتوری چین می زیست. آن خروس مانند خروسان امروزی خشمگین و متکبر نبود؛ پر و بال زیبایی داشت و مخصوصاً شاخ های قشنگش نمونه ی زیبایی و نشانه ی سلطنت بود و با آن شاخ ها می توانست هر وقت که می خواهد درهای بهشت را به روی خود بگشاید. در همین زمان اژدهایی به نام « کو » در کوه ها درون غاری زندگی می کرد. اژدهای بی چاره ی پیری بود که چیزی بر سر نداشت زیرا در زمان های قدیم اژدهایان طاس و بی شاخ بودند و این اژدها

اژدها و خروس

ادامه مطلب ...
آدم و گاو نر

نویسنده: گروه نویسندگان. مترجم: پریچهر حکمت. پیش ترها آدم در بهشت زندگی می کرد و از شکوه و زیبایی زندگی بی غم آسمانی و بهار جاودانی و دنیای روشن و درختان لذت می برد. افسوس! در این دنیای آرام و راحت کم کم اندوه به دل آدم راه یافت و به فکر فرو رفت. اولین فکری که به خاطرش آمد این بود که زندگی اش در آسمان یک نواخت است؛ و از خود پرسید وقتی در بهشت کاری نباشد، این دو دست او به چه کار می آید. با این فکر پیش خداوندگار آسمان ها رفت و افکار خود را با او در میان گذاشت. اما خداوند از این تهور و جسارت او به خشم و غضب آمد. گردانندگان بهشت می ترسیدند که مب

آدم گاو گاو نر

ادامه مطلب ...
گنگا

نویسنده: گروه نویسندگان. مترجم: پریچهر حکمت. این داستان در روزگاران بسیار قدیم در یکی از نواحی افریقا اتفاق افتاده است. هلوروم، پدر خدایان، دو فرزند داشت: یکی آسمان که « باتالام » نام داشت و دیگری زمین که او را « او دو دو اَ » می خواندند. تمام خدایان زمین و آسمان به او احترام می گذاشتند و از او فرمان می بردند. « ایکسو » شیطان تاریکی ها از قدرت هلوروم سرپیچی می کرد و می کوشید که مردم را به وسوسه بیندازد و آنها را به سوی گناه بکشد. جنگ بین خدا و شیطان و نیکی و بدی شروع شده بود. چه قدر زندگی خوب و شیرین می شد اگر ایکسوی شیطان کاری به کار ما ندا

ادامه مطلب ...
کورروپيرا و شکارچي

نویسنده: گروه نویسندگان. مترجم: پریچهر حکمت. گفته اند یکی از بومیان میمونی را کشته بود. در هنگام مراجعت چون شب شد نتوانست به خانه بر��ردد، بنابراین در پای درختی خوابید در خواب صدای کسی را شنید که فریاد می کرد:. - آهای شکارچی، چرا خر خر می کنی؟. مرد از خواب جست و چون کورروپیرا (1) را می شناخت فکر کرد که به دست او کشته خواهد شد و با ترس و وحشت گفت:. - بله، پدر بزرگ، من خوابیده بودم. کورروپیرا قهقهه ی وحشتناکی زد و گفت:. - من گرسنه هستم، دست چیت را بِبر و به من بده تا بخورم. مرد بومی نظری به اطراف افکند و دید که نمی تواند فرار کند پس چاقوی خود را

ادامه مطلب ...
سنگ پشت و گوزن

نویسنده: گروه نویسندگان. مترجم: پریچهر حکمت. روزی گوزنی به سنگ پشت، که در برزیل آن را « ژابوتی » می نامند، گفت: پاهای تو مانند تکه های چوب، خشک و خشن و مثل شست دست کودکان کوتاه است و لاکی که در پشت داری به اندازه ی یک خانه سنگین است. ای دوست بی چاره ی من، دلم به حالت می سوزد. لابد یک سال طول می کشد تا تو از این رودخانه تا آن جنگل که دویست متر هم نمی شود بروی ». لاک پشت جواب داد: « ای گوزن گستاخ، اگر پاهای من به درازی پاهای تو نیست و شاخ های بی قواره ای هم که شبیه شاخه های خشک روی تنه ی پوسیده درختان است ندارم، با این حال می توانم در مسابقه ی

سنگ پشت سنگ پشت ها

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه