شهر حکایت

داستان شام آخر

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می‌آورد که نقا

ادامه مطلب ...
پندی از سقراط

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود. علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :. در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی. رنجیدم. سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟. مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می. پیچد. آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟. مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی. شود. سقراط پرسید: به ج

ادامه مطلب ...
تعمیر خانه ملانصرالدین

آورده اند که روزی ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد . مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد . الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد. . هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد . ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند . در همین موقع دید الاغ روی پشت بام بالا و پایین می پرد . وقتی که دوباره به پشت بام رفت . می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود و برگشت . بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای ا

ادامه مطلب ...
حکایت بهلول و قاضی

آورده اند روزی بهلول نزد قاضی نشسته بود که . قلم قاضی از دستش به زمین افتاد. به��ول به قاضی گفت :جناب قاضی کلنگت افتاد آنرا از زمین بردار . قاضی به تمسخر گفت :واقعاً اینکه میگویند بهلول دیوانه است . صحیح است . آخر این قلم. است نه کلنگ ! . بهلول جواب داد :مردک . تو دیوانه هستی که هنوز نمیدانی . با احکامیکه با این قلم مینویسی خانه های مردم خراب می کنی . حال تو بگو این قلم است یا کلنگ ؟ ….

ادامه مطلب ...
مه رويان و بدگويان !

یکی از علما را پرسیدند که یکی با ماه روئی است. در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب. هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری، او به سلامت. بماند؟. گفت: اگر از مه رویان به سلامت بماند، از. بدگویان نماند!. کشکول شیخ بهایی.

ادامه مطلب ...
ترس از شکر

شخصی می‌گفت: روزی به عیادت یکی از فضلا که بیمار بود رفتم و چون نزد او نشستم و پرسش احوال او کردم، به او گفتم خدا را شکر کن و حمد بجا بیاور. تبسم نمود و گفت: چگونه شکر کنم و حال آنکه خدای تعالی فرموده است: « و لئن شکرتم لازیدنکم» یعنی: شکر بکنید همانا زیاد می‌کنم برای شما . و می‌ترسم اگر شکر او کنم بر بیماری من بیافزاید!.

ادامه مطلب ...
حکایت خواندنی پاسخ حکیمانه

ندیم سلطان، حکیمی را به صحرا دید که علف می چید و می خورد. گفتش که:اگر به خدمت شاهان درمی آمدی، نیازمندخوردن علف نمی شدی،پاسخ داد: تو نیز اگر علف می خوردی، نیازمند خدمت شاهان نبودی. منبع: کشکول شیخ بهایی.

ادامه مطلب ...
کاری کن که رخ دهد!

شیوانا از مقابل مدرسه ای عبور می کرد. پسر جوانی را دید که غمگین و افسرده بیرون مدرسه به درختی تکیه کرده و به افق خیره شده است. شیوانا کنار او رفت و جویای حالش شد. پسر جوان گفت: " حضور در این مدرسه نیاز به پول زیادی دارد ولی پدرم فقیر است و نمی تواند از پس مخارج تحصیل من برآید. با مدیر مدرسه صحبت کردیم و او گفته است به شرطی می توانم رایگان در این مدرسه تحصیل کنم که بتوانم در امتحانات درسی در تمام دروس بالاترین نمره را بدست آورم. اما این درس ها سخت است و با خودم می گویم که این اتفاق هرگز نمی تواند رخ دهد. برای همین به ناچار باید تحصیل را ترک

ادامه مطلب ...
حکایت مصیبت

بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد . پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت: ای پدر فرمان تراست، نگویم و لیکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟گفت: تا مصیبت دو نشود، یکی نقصان مایه و دیگری شماتت همسایه. گلستان سعدی.

ادامه مطلب ...
حقیقت دنیا

حضرت عیسی (علیه السلام) دنیا را دید بصورت. عجوزه ای که قدش خمیده و چادر رنگین بر سر انداخته و یک دست خود را به حنا خضاب و. دست دیگر را به خون آغشته کرده است. عیسی فرمود چرا پشتت خمیده؟ گفت از بس که عمر. کرده‌ام. فرمود که چرا چادر رنگین بر سر داری؟ گفت تا دل. جوانان را با آن فریب دهم. فرمود که چرا به حنا خضاب کرده‌ای؟ گفت الحال. شوهری گرفته‌ام. فرمود که چرا دست دیگرت به خون آغشته‌ای؟ گفت. الحال شوهری کشته‌ام. پس عرض کرد: یا روح الله! عجب این است که من پدر. می‌کشم، پسر طالب من می‌شود و پسر می‌کشم پدر طالب من می‌شود و عجب تر اینکه هنوز. هیچکدام [ا

ادامه مطلب ...
حکایت خواندنی خیاط

در شهر مرو خیاطی بود، در نزدیکی گورستان دکانی داشت و کوزه ای در میخی آویخته. بود و هر جنازه ای که در آن شهر تشییع می شد سنگی در کوزه می انداخت و هر ماه حساب. آن سنگ ها را داشت که چند نفر در آن شهر فوت کرده اند. از قضا خیاط بمرد و مردی به طلب به در دکان او آمد. در را بسته دید و از همسایه خیاط پرسید که او کجاست. همسایه گفت خیاط نیز در کوزه افتاد!.

ادامه مطلب ...
لایه پشت شیشه

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد. بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟گفت: خودم را می بینم!عارف گفت: دیگر دیگران را نمی بینی، در حالیکه آینه و پنجره هر دو از یک ماده اولیه ساخته شده اند. اما در آینه لایه نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی. این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن، وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می

ادامه مطلب ...
در همیشه باز

مردی در گوشه ای به راز و نیاز به درگاه الهی می. پرداخت و چنین می گفت:. خداوندا، کریما، آخر دری بر من بگشای. صاحبدلی از آن جا گذر می کرد سخن مرد شنید و گفت:. ای غافل این در کی بسته بوده است!.

ادامه مطلب ...
خواست خدا

یکی از زهاد را بیماری عارض شد. شخصی به عیادت. او رفت و او را شادمان دید و زبانش را به شکر و ثنا متذکر یافت. گفت: می خواهی که خدای تعالی تو را شفا دهد؟. گفت: نه. گفت: می خواهی به وضع بیماری بمانی؟. گفت: نه. گفت: پس چه می خواهی؟. گفت: آن را می خواهم که. خدا می خواهد.

ادامه مطلب ...
حکايت زن و خدا

روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی می کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به

ادامه مطلب ...
آيا شما هم نيمكت داريد؟

روزی پادشاه در محوطه ی. کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید؛ از او. پرسید تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟ سرباز دستپاچه جواب داد. قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!. پادشاه ، افسر گارد را. صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟ افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه ی قرار. گرفتن سربازها سر پستها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم! مادر پادشاه. او را صدازد وگفت من علت را میدانم،زمانی که تو 3ساله بودی این نیمکت را. رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبا

ادامه مطلب ...
حکایت ملانصرالدین و همسرش

روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید:. فردا چه می کنی؟. گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می. روم و علوفه جمع می کنم. همسرش گفت: بگو ان شاءا. او گفت: ان شاءا. ندارد فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی. از قضا فردا در میان راه راهزنان رسیدند و او را کتک زدند. ملانصرالدین نه به مزرعه رسید و نه به کوهستان و مجبور شد به خانه بازگردد. همسرش گفت: کیست؟. او جواب داد: ان شاءا. منم.

حکایت ملانصرالدین حکایت از ملانصرالدین

ادامه مطلب ...
ظالم رعنا

از بایزید پرسیدند: پیر تو که بود؟گفت: پیرزنی. روزی در صحرا رفتم، پیرزنی با انبانی آرد برسید. مرا گفت: این انبان آرد با من برگیر. من چنان بودم که خود نیز نمی توانستم برد. به شیری اشارت کردم. بیامد. انبان بر پشت او نهادم و پیرزن را گفتم: اگر به شهر روی، گویی که را دیدم؟گفت: ظالمی رعنا را دیدم. گفتم: هان چه می گویی پیرزن. گفت: این شیر مکلف است یا نه؟گفتم: نه. گفت: تو آن را که مکلف نیست تکلیف کردی، ظالم نباشی؟گفتم: باشم. گفت: با این همه می خواهی که اهل شهر بدانند که این شیر فرمان بر داراست و تو صاحب کراماتی. این، نه رعنایی بود؟.

ادامه مطلب ...
سحر خیزی باش تا کامروا شوی!

حکایت کرده اند٬ بزرگمهر٬ هرروز صبح زود خدمت انوشیروان می رفت٬ پس از ادای احترام٬رو در روی انوشیروان می گفت:سحر خیز باش تا کامروا گردی. شبی٬ انوشیروان به سرداران نظامی اش٬ دستور داد تا نیمه شب بیدار شوندو سر راه بزرگمهر٬ منتظر بمانند. چون پیش از صبح خواست به درگاه پادشاه بیاید٬ لباس هایش از تنش در بیاورندو از هر طرف به او حمله کنندتاراه فراری برای او باقی نماند. بزرگمهر راه فراری پیدا نکرد. برهنه به درگاه انوشیروان امد٬پادشاه خندید و گفت:مگر هر روز نمی گفتی٬سحر خیز باش تا کامروا باشی؟. بزرگمهر گفت:دزدان امشب ٬کامروا شدند٬زیرا انها زودتر ازمن٬ ب

ادامه مطلب ...
خر طلبکار

دوستان ملا که خرش را به اندازه خودش می شناختند ، متوجه شدند که روز به روز ضعیف تر می شود . روزی به ملا گفتند : ملا ، مگر به خرت غذا نمیدهی که اینقدر ضعیف شده ؟ملا گفت : چرا ، شبی دو من جو از من جیره می گیرد. دوستانش گفتند : پس چرا اینقدر لاغر شده ؟ملا نصرالدین گفت : هی بسوزه پدر نداری . بیچاره خرم جیره یک ماهش را از من طلبکاراست.

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه